روی برگی بنويس عشق، بنويس با چشم خيس عشق
عشق و تکرار کن دوباره، خط تيره بنويس عشق
عشق فرياد پرنده س، ساکنه يا که رونده س
ساز قلبه، سوزه سينه س، گاهی وقتا درد کينه س
عشق هستی آفرينه، خود کلام آخرينه
يه تمنا يه سروده، نرم و سوزنده چو دوده
عشق يه نوره يه اميده، نه سياهه نه سپيده
به لطافت مثل ابراس، به بزرگی همه درياس
عشق پيوسته در اوجه، قصه ی ساحل و موجه
گوهر ناب و گرانه، مثل چشم نگرانه
هميشه بی قرار عشقه، طراوت بهار عشقه
اساس روزگار عشقه، عشقه عشقه
عشق نشان تقديره...

هوا خيلی اينجا سرد شده، کم کم داره کريستمس از راه ميرسه و دوباره خيابونا غلغله شده، هر کس رو ميبينی دستش پره از کادوی نوئل، همه جا چراغونيه، هميشه يادمه اين موقع در سال رو خيلی دوست داشتم يه حال و هوای ديگه ی هميشه برام داشته، ولی نميدونم چرا امسال مثل هر سال نيست برام، نميدونم شايد برای اينه که يه چند وقتيه مريض شدم از بس که هوا سرده، نميدونم، همش منتظرم زود تر اين روزا تموم شه... ديشب شب يلدا بود، بقول يکی از بچه ها اصلا اينجا که هستيم انگار از همه چی دور شديم، نه ميدونی کی شب يلدا ميشه نه ميدونی اصلا چه جوری ميگذره تازه اگرم بدونی اون حال و هوای توی ايران رو برات نداره!!! ديشب انقدر دوست داشتم پيش مامان بزرگ و بابا بزرگم بودم!!! ولی حيف!!!
اميدوارم که امسال سال خوبی باشه، پر از شادی
و دوستی و مهربونی و موفقيت!!!
سال نو ميلادی رو تبريک ميگم!!!


يه چند وقتيه بی حوصله شدم، فکر ميکنم اين بی حوصله شدنم باعث شده که شماها هم يه کمی از من دلخور بشين، چون ديگه مثل قبل وقت نميکنم و نميتونم به وبلاگهای قشنگ و پر از خاطره تون سر بزنم!!! باعث شده که شرمنده ی همتون بشم، دوست داشتم وقتی مينويسم انقدر آروم باشم انقدر فکر و خيالم کم باشه که بتونم فقط و فقط از شادی بنويسم و تو اين زمونه که هر کسی يه غصه و دردی داره بتونم حداقل برای يه لحظه شادتون کنم، ولی نميتونم، انقدر دلتنگيام زياد بوده و حرفای دلم پر از غم که فقط از دل خودم گفتم!!! تصميم گرفتم ديگه ننويسم!!! حداقل تا موقعی که يه کم آروم تر از الآنم بشم!!! برای همين شايد ديگه برای يه مدت زيادی ننويسم!!! ولی قول ميدم تا ميتونم به وبلاگهای قشنگتون سر بزنم!!! خيلی خيلی دوستتون دارم و از همتون، تک تکتون بی نهايت ممنونم بخاطر اين همه محبت و لطفی که به من داشتيد... آرزو ميکنم که دلتون هميشه شاد باشه...
ســارا :ساعت ٥:۳۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱ دی ،۱۳۸۳
چی ميشه که آدم از زندگی تا اين حد خسته ميشه آخه؟ يعنی انقدر زندگی بی ارزش شده؟ يعنی انقدر آدم بايد ضعيف باشه؟ يعنی زندگی فقط تو زمان حال خلاصه شده و بس؟ يعنی هيچ آينده يی وجود نداره؟ فقط بايد امروز و ديد و فردايی وجود نداره؟؟؟ مگه نميگن بايد برای اينکه فردای قشنگی داشته باشی با همه ی سختيهای امروز بسازی و بجنگی و قوی باشی و هيچوقت جا نزنی؟؟؟ مگه نميگن فقط نبايد طرف منفيه زندگی رو ديد، بايد اون طرف مثبت و قشنگشم ديد!!! چرا وقتی از مشکلات و غصه های زندگی خسته ميشی، همش ميخوای به خودت نيروی منفی بدی و بگی فقط چاره ی اين همه غصه و ناراحتی تو يه کلمه خلاصه ميشه و اونم م ر گ!!! چرا وقتی با مشکلی روبرو ميشی به خودت نميگی که از من بدتر هم هست!!! يعنی اينه زندگی؟؟؟ اينکه زود جا بزنی و بری!!! چرا انقدر بايد آدم خودخواه باشه!!! چرا نبايد حتی اگه به فکر خودشم نيست حداقل به فکر اطرافيانش باشه!!!
بعضی موقعها آدم يه چيزايی ميشنوه و ميبينه که ماتش ميبره و اصلا بغضش ميگيره و ساعتها و ساعتها ميشينه فکر ميکنه!!! به خودش ميگه زندگی يعنی اين؟!!! يعنی اينکه زود خودت رو ببازی؟!!! يعنی اينکه به همه نشون بدی که از تو ضعيف تر وجود نداره؟!!! اينه خواسته تو از زندگی!!! اينکه همه چی برات مهيا باشه و حاضر و آماده!!! اينکه اگه همه چی مثل همونی نبود که دلت ميخواد دست به اون کار احمقانه و مسخره و زشت بزنی؟!!!
نه زندگی يعنی مبارزه کردن و با هر سختی ای که سر راهت بود جنگيدن!!! زندگی اون چيزی نيست که تو ميخوای!!! انقدر سختيها و مشکلات بيشتری تو زندگی هست که اين مشکلت در مقابل اونا هيچه!!! هیچ!!!
ســارا :ساعت ۳:٢٥ ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳
پارسال چنين روزی بود که خيلی حرفها برای گفتن داشتم و دوست داشتم فقط و فقط برای دل خودم بنويسم و حرف بزنم، دوست داشتم انقدر برای دل خودم بنويسم تا آروم و آرومتر شم... همين روز بود که تصميم گرفتم وبلاگم رو باز کنم با اينکه هيچ چيزی از وبلاگ نويسی نميدونستم و حتی بلد نبودم فارسی تایپ کنم... اصلا نميدونستم چه عالمی داره چون تا قبل از اين خيلی از اين عالم دور بودم، هم خودم و هم افکارم... هيچوقت فکرشو نميکردم که تو اين عالم انقدر دوستهای خوب از طريق وبلاگ پيدا کنم و تا اين حد دوسشون داشته باشم و بهشون و به وبلاگهاشون وابسته بشم... اون اوايل که تازه شروع کرده بودم به وبلاگ نويسی خيلی ها بودن که بهم سر ميزدن و با حرفاشون بهم روحيه ميدادن اينجا بود که تصميم گرفتم تا ميتونم نه تنها برای دل خودم بلکه برای کسايی که نوشته های منو و شعرهايی که بخشی از حرفهای دلم بودن رو دست داشتن بنويسم... حالا ديگه خيلی از اونا نيستن و خيلی هاشونم نه ديگه من تونستم به وبلاگای قشنگشون برم و نه اونا ديگه اومدن... ولی هيچوقت فراموششون نميکنم...
از اونموقع تا به امروز دوستهای گل ديگه يی برام موندن و پيدا کردم که بيش از اندازه دوسشون دارم و براشون ارزش قائلم، با اينکه خيلياشون به تازگی رفتن و جاشون خيلی خيلی خاليه، چون نه تنها برای من يه دوست بلکه يه خواهر دلسوز يه برادر مهربون و يه داييه بی نظير و بی همتا بودن، که تک تکشون رو بيش از اندازه دوست دارم و براشون ارزش قائلم چون اگه اينها نبودن، غروب دريايی هم وجود نداشت...
دوست داشتم اسم تک تک دوستای گلی که بهم سر ميزدن و هر کدومشون با حرفهای قشنگشون بهم روحيه ميدادن رو بنويسم ولی انقدر زيادن که ميترسم اسم يکی از قلم بيافته و شرمنده ی همه شم... پس اينجا از همتون تشکر ميکنم و بهتون ميگم خيلی خيلی دوستون دارم...
چشمانمان را بر گذر قاصدکها باز کنيم
که زمان ساز سفر ميزند
دست در دست هم بدهيم
دلهايمان را يکی کنيم
بی هيچ پاداشی حراج محبت کنيم
باور کنيم که همه خاطره ايم
دير يا زود رهگذر قافله ايم...
ســارا :ساعت ٤:۱٦ ب.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۳
گفتی آخر عشق تباهی ست
گفتی دل نبند که برای تو جايی نيست
رفتی و گم شدم در تاريکی بی تو بودن
که جز عاشق شدن مرا راهی نيست

می خواهم آنقدر سبز بمانم تا آنگاه که باز گردی
اولين کسی باشم که به پيشواز بهار چشمانت می آيد
ســارا :ساعت ۱۱:٠٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۳
مادرم همه چيز ميدوزد
انگشتانش را هم به روزگار دوخته است!!!
و شانه هايش را به بار آن!!!
تو اين چند روز که مامان حالش بد بود و روی تخت بيمارستان بود تازه فهميدم که چقدر خودش و وجودش برام ارزش داره!!! و چقدر بهش وابستگی دارم... مادری که همه وجودمه... دوست و رفيقمه... شريک شاديهامو و غمهامه... مادری که تو بدترين لحظه ها با اينکه خودش دردش از من بيشتر بود، پشت و تکيه گاهم بود و نذاشت هيچوقت زمين بخورم!!! همه درد هايی رو که داشت برای خاطر وجود ما تحمل کرد و دم نزد... مادرم، نازنينم، با همه وجودم دوستت دارم و اين همه قدرتت رو ستايش ميکنم...

خدای من زيباست..
ديوارهای خاليه اتاقم را از تصويرهای خيالی او پر ميکنم
خدای من زيباست، خدای من رنگين کمان خوشبختی ست
که پشت هر گريه، انعکاسش را روی سقف اتاق می بينم
من هيچ، با زبان کهنه صدايش نکرده ام و نه لای بقچه ی سجاده، رهايش!!!
ســارا :ساعت ٦:٥۸ ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳
تا حالا شده دلت انقدر بگيره و انقدر بی حوصله بشی، ولی ندونی دلت از چی، دلت از کی، دلت از کجا گرفته؟!!! تا حالا شده تو يه جمعی باشی ولی خودت و از همه جدا احساس کنی و انقدر تو خيالات خودت باشی که نفهمی اصلا اطرافت چی ميگذره؟!!! تا حالا شده خودت و تنهای تنها ببينی در صورتی که تنها نيستی و يه عالمه دوستای خوب داری؟!!! نميدونم چی بگم!!! خيلــــی بده دلت اينجوری بگيره، طوری که حتی نتونی به زبونش بياری يا اصلا بنويسی که شايد يه کم سبک شی!!!

غريبون آی غريبون، يه شعر تازه دارم واسه حال دلتون
ديگه اينجا وفا نيست، رفيقی هم صدا نيست
همه با هم غريبن رفيقی با وفا نيست
نه دیروز مثل امروز، نه امروز مثل فرداس
همه روزا يه رنگن واسه حال دل ما
نميدونـی چه دلتنگم چه خســته م
نميدونــی که از کـــی دل شکسته م
چه درد بی دوايی ست اين غریـبی
چه درد بد دوايی ست اين غريبــی
اگر شـــاهی بميرد از وطن دور
به خــاری ميبرندش جانب گــور!!!
ســارا :ساعت ٤:٥٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳
ســارا :ساعت ۱٢:٠٩ ق.ظ روز سهشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸۳

يادمه دقيقا پارسال همين موقع بود که برای هميشه از پيشمون رفتی... رفتی اون بالا بالاها... جايی که ديگه نه ميتونم ببينمت و نه ميتونم بهت بگم که چقدر دوستت دارم... فقط کارم شده با عکسای قشنگت حرف زدن و اونا رو بوسيدن... ولی خودت کجايی؟ جات يعنی خوبه؟ هميشه به مامان ميگم نکنه اونجا تنها باشه!!! يعنی اونجا کجاس؟ ما رو ميبينه؟ حرفامونو ميشنوه؟ چرا انقدر زود رفتی؟ چرا نذاشتی من ببينمت و بعد بری... که تا سارا تا آخر عمر حسرت ديدنت تو دلش نمونه؟ دو روز قبل از رفتنت مگه نگفتی ميخوای بيای اينجا مارو ببينی!!! مگه خودت نگفتی ميای اينجا و منو با خودت برميگردونی ايران!!! تو که بدقول نبودی!!!
رفتی پيش خدا... ولی ميدونی بعد از رفتنت چه داغی رو تو دلامون باقی گذاشتی؟ سارا بعد از رفتن تو برای هميشه تو غم فرو رفت و ديگه نتونست خودش و از اين غم لعنتی بيرون بکشه و به خودش بقبولونه که همه ی ما رفتنی ايم... ولی آخه تو خيلــــی زود رفتی... جوون بودی ولی رفتی...
سارا بعد از رفتنت ديگه حتی از ته دل نخنديد... از وقتی رفتی مامان سياه پوش و عزادارته... ديگه حتی اونم از ته دل نخنديد... ميگن اون روزی که ميخواستی بری پيش خدا... يه بار رفتی تو حالت کما ولی بعد دوباره بهوش اومدی و چشمت رو به در دوخته بودی که انگاری دايی رضـا رو ببينی و بعد بری... ميگن وقتی که دايی اومد تا ديديدش اشک از اون چشمای قشنگ و مهربونت روونه شد و سر اذان مغـرب چشمای قشنگت رو بستی و روحت پرواز کرد پيش خـدا...
دايـــی... دايی... دايی... هيچکی منو بعد از رفتنت نفهميد... هيچکی... همه بهم خنديدن و گفتن که اين سارا کی ميخواد رفتن داييشو فراموش کنه؟!!! دايی مگه ميشه فراموش کرد؟ نميشه دايی!!! به خدا نميشه!!! ای کاش بودی و مثل هميشه با جون و دل به حرفام گوش ميدادی... دايـی، هنوزم که هنوزه تو فاميل از کوچيک گرفته تا بزرگ همه عزادارتن... تا اسمت به زبون مياد بغض گلوشونو ميگيره...
دايی، ميگن روز خاکسپاريت، تو بهشت زهرا صدها نفر اومده بودن و اشک ميريختن و کسی نميشناختتشون... ميگن اونا اومده بودن و از خوبيايی که کرده بودی ميگفتن... دايی ميگن هنوزم که هنوزه خيليا زنگ ميزنن به مامانی و از خوبيات ميگن و از کمکهايی که بهشون کرده بودی... ولی تو ذره ای از اين کاراتو به ماها نگفته بودی... الهی من قربون اين همه محبتت برم که تو مهربونی و پاکی تک بودی...
دايی جونم... دايی مهربونم... ميدونم الآن تو بهشتی و جات خوبه خوبه... اينو همه ميگن... راستی دايی ميگن اونجا دنيای قشنگيه و اصلا دنيای واقعی اونجاس؟ دايی اگه اينه پس چرا من اينجام؟؟؟ واييييييی دايی، اگه بدونی چقدر دلم گرفته و چه بغضی ميکنم وقتی باهات اينجوری حرف ميزنمو هيچ جوابی در مقابل نميگيرم!!! اگه بدونی که چقدر دلم برای اون خنده هات و اون همه صفا و محبتت و دم به دقيقه (مادموازل) گفتنات تنگ شده!!! بعضی روزا انقدر دلم برات تنگ ميشه و يادت و ميکنم که ناخداگاه ميزنم زير گريه... اينم شده کار من... خاطراتت و مرور کردن و فيلما و عکساتو ديدن و زار زدن... اصلا از وقتی که رفتی بد ضربه يی رو خوردم... يه بغضی تو گلوم مونده که هيچ جوری ولم نميکنه...
دايی خوبم... عزيز دلم... مهربونم... رفتی و منم به خدا ميسپارمت... برات هميشه دعا ميکنم... هميـشــــه... دوست دارم راهت و ادامه بدم تا وقتی منم رفتم همه فقط از خوبيام ياد کنن... دوستت دارم داييه مهربونم...
خواهر زاده ی حقير تو که لحظه به لحظه به يادته... ســـارا...

ســارا :ساعت ٤:٢۳ ق.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۳
تو رفتی من ز غصه نشستم گريه کردم
تمام اشک خود را به عکست هديه کردم
تو عکست توی آلبوم شکوه ديگری داشت
نگاهت در وجودم گل احساس می کاشت
نگاهت مهربان بود لبت از خنده لبريز
تو هستی چون بهاران و من يک برگ پائيز
تو رفتی مانده عکست برايم يادگاری
و دارم توی سينه هوای بی قراری!
چه ميشد با دلم باز، دلت لبخـند ميزد
خدا لبخند ما را بهم پيوند ميــزد...
ســارا :ساعت ۱۱:٢٢ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۳